مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

24 مرداد 1398   /   کد مطلب: 22797   /   بازدید: 137   /   نظرات: 0

به مناسبت بازگشت "پروانه" ها به شهر (قسمت دوم)

پولي که از سپاه مي گيرم بايد حلال باشد

پولي که از سپاه مي گيرم بايد حلال باشد
مصاحبه منتشر نشده ای با همسر شهيد پروانه    
علی نورآبادي/ برای سبزوار
 
اشاره:
در قسمت قبلي، مصاحبه با مادر شهيد پروانه منتشر شد. در اين بخش، گفتگوي کوتاهم با خانم رشادي همسر شهيد را تقديم مي کنم. همانطور که اشاره شد اين گفتگوهاي کوتاه در نوروز 74 يا 75 انجام شده است. خاطراتي از خانم رشادي همسر شهيد پروانه:
                                                                      
هفده سالم بود و دانش آموز بودم. غلامرضا هم 22 ساله بود. ازدواج و زندگي ما بسيار ساده بود. موقع ازدواج، خانه هم نداشتيم و در خانه پدرم در نيشابور زندگي مي کرديم. موقع خواستگاري رک و راست گفت: امکان هست شهيد شوم. شايد معلول يا اسير شوم. اگر اينها را در چشمت مي بيني با من ازدواج کن. قبول کردم. خودم را براي همه چيز آماده کرده بودم. حدود يک سال و نيم بعد از ازدواج مان رفت جبهه. ما تقريبا سه سال، زندگي مشترک داشتيم. 
سه ماهه باردار بودم که شهيد شد و بچه مان  (حامد) را نديد.
 
موقع ازدواج سوم دبيرستان بودم و شبانه مدرسه مي رفتم. وقتي برمي گشتم، کارهاي خانه را انجام داده بود. شام درست کرده بود که با هم مي خورديم. اما موقعي که خانه بود، بيشتر وقتش را مطالعه مي کرد و نوارهاي سخنراني گوش مي داد. مقيد بود که نمازش را سر وقت بخواند. در کارهايش هم خيلي دقيق و منظم بود. مي گفت: پولي که از سپاه مي گيرم بايد حلال باشد تا برکتي داشته باشد در زندگي.
 
علاقه شديدي به امام داشت. مي گفت: بايد راه امام را ادامه دهيم. نبايد جبهه را خالي کنيم. دو بار مجروح شد. موقع زخمي شدنش، اصرار داشت که به خانواده اش چيزي نگوييم. يکبار هم بعد از اين که از بيمارستان مرخص شده بود ما از طريق دوستانش فهميديم که بستري بوده است. گاهي که من به جبهه رفتنش اعتراض مي کردم که خسته شدم و ديگه جبهه نرو. با من صحبت مي کرد و مي گفت: ما براي دفاع از اسلام مي رويم و بايد برويم. ما مديون خون شهدا هستيم. بالاخره راضي ام مي کرد و مي رفت. 
 
دفعه آخري که به منطقه رفت، قبل از رفتن، عکس بزرگي از خودش گرفت و به خانه آورد. گفت: شايد اين دفعه شهيد بشوم، اين عکس به عنوان يادگاري پيش شما باشد. از آخرين حرفهايش به من هم عذرخواهي هايش بود. مي گفت: مرا ببخش که نتوانستم به پيماني که با شما بستم، وفادار باشم. ناراحت نباش و مرا ببخش و عفو کن. 
 
در آخرين نامه اي که نوشته بود درباره حامد، سفارش هاي زيادي کرده که مواظب باشم مشکلي پيش نيايد. بر تربيتش تاکيد کرده بود. خيلي سفارش کرده بود که ساده زندگي کنيم و به فکر تجملات نباشيم. 
 
کانال تلگرامی برای سبزوار https://t.me/barayesabzevar 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات